شنبه20مهر92 (آخر هفته ای آرام)
سلام گل من. بازم میگم:دوستت دارم و عاشقتم.آخر هفته پیش به آرامی گذشت. شب جمعه مامان جون اینا مهمونی داشتند که عروس های دایی بابا رضا رو پا گشا کردند. اول قرار بود ما هم بریم ولی به دلیل آبله مرغون گرفتن فرهام و اینکه اون هم کل هفته اونجاست و به دلایل پزشکی بابا رضا نرفتیم. قرار بود دسر با من باشه. با تمام شیطنتی که به خرج دادی دو تا دسر درست کردم. یکی دسر ژله مخلوط و اون یکی دسر ماست و آناناس. من که دومی رو خیلی دوست دارم. امیدوارم مهمون ها هم خوششون اومده باشه.٥شنبه ای بابا رضا برد خونه شون تحویل داد. روز جمعه با بابایی گفتیم یه سر بریم بیرون. خردیکی کردیم. هوا خیلی خوب بود. آفتابی با نسیمی سرد.
داشتیم تو پیاده رو میرفتیم و دختر طلا هم با فاصله از ما با عروسکی که براش خریده بودیم مشغول بود و راه میرفت. بابایی رو به من کرد: چه هوای خوبی!خوبه آویسا رو بزاریم خونه بابا جون و بریم بیرون. یه دفعه آویسا با قبافه ای
من نیمیرم خونه باباجون. می خواین منو نبرین. من میام.ما رو بگی
فهمیدم گوش های تیزیش به مامانش رفته
شب تو خونه داشت با عروسکش بازی میکرد. باباش بهش گفت:عروسکت رو کی برات خریده. یه نگاه کرد به باباش و گفت:ب...خودم. منو بگی شدم
اینم چند تا عکس از عکس هایی که آویسا تو آتلیه انداخت...


اینم دختر عسل با بابایی...

در ادامه مطلب عکس های شن بازی آویسا در شمال رو گذاشتم...


اینم به قول آویسا خرچنگ باب اسپنچی

اینم قلعه سحر آمیز پدر و دختر...




شنبه20مهر92 (آخر هفته ای آرام)
